من ایـ نجـ ا خیلی غریـبـَ م
انديشيدن به تو سكوت من است ؛ عزيزترين ، طولانی ترين و طوفانی ترين سكوت
عاشقت باشم میميرم با تو عاشقی کنم همين که باشی با تو بميرم با تو از نداشتنت میترسم بی تو بی چتر. غمگين که باشی تو بيشتر منی + عباس معروفی چرا وقتی میروی چه آرزوی دلانگيزیست! میدانی؟ دستهای تو میخواهی با خيالت زندگی کنم؟ هی عزیز پاییز زاده! در من به اشتیاق آواز آشنایی میلادت را به شادمانی نشسته است شمع های تولدت خنده می شوند بر لبانم فوت می شوند به روی زندگی چشمک می زنم رو به آسمان تا خدایمان بداند دلم هوای چشم های تیره ی بی قرارت را دارد و چنان خراب خاطر توام که دنیای کوچکش هم خوب فهمیده با تمام ناسازگاری هایش یک روز عاقبت تسلیم دیوانه بازی هایم خواهد شد چه لطيف است حس آغازی دوباره، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيبای آغاز تنفس… و چه اندازه عجيب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شيرين است امروز… روز ميلاد… روز تو! روزی که تو آغاز شدی! - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - + باتشکر از وبلاگ papalino نویسنده شعر۱ همین ساعت که تکان نمی خورد از وقتی که رفتی ! + از : م . محمدی مهر در همین حوالی آشنا جایی میان سوسوی آخرین نگاهت - آخرین دیدارت - که نمی دانم کی اینقدر دور شد! + تاریک شده ام، برق چشمانت را به تارک وجودم بیاویز ! هوای اون اول اولا راستی خدا، تا حالا شده ازت بپرسم چرا وقتی بچه بودیم دل من واسه نارنگی غنج نمی رفت؟ آ آ آ آ ، چه دنیای قشنگی بود واسه خودشا یادمه موقع راه رفتن از خجالت سرمو مینداختم پایین و انقد تند تند راه میرفتم که هه، با سایه خودمم پیش پا می زدم دارم باخودم فکر می کنم اگه زمان بخواد برگرده کجا واسه خوبه اوممممممم اونشبایی که با عروسکم (الناز) واسه دعوای مامان بابا گریه میکردم که خیلی گَس شده برام نه، اونجاییم که زار زار به خدا می گفتم چرا من خواهر ندارم خیلی تلخ بود آها آره همینجا pause لطفاً اینجا خوبه، اینجاش خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...ـلی خوبه دلم می خواد بخوابم و خواب ببینم که تو دوباره دستامو گرفتی و من بلند بگم بالاخره اومد اونی که باید ... توو دلم جار بزنم و بگم اومد اونی که میشه شبا باهاش از آسمون ستاره بچینم و صبحها با لمس دستاش از خواب بیدار شم اونی که میشه باهاش تصورکردنو تصور کرد اونی که میشه باهاش توو یه دنیای دیگه بود یه جای خالی از آدما حتی مجازی اونی که میشه باهاش رفت رفت .... رفت ... چه رویای قشنگی ساخته بودم آخ... چه رویاهایی که هیچ وقت نشد وقتی بهشون فکر می کنم یه حس بهم میگه یه کابوس بود اما این مورد حتی کابوسم باشه، شیرینه هووممم مثله عسل . می خوام باز برگردم برگردم به اون روزایی که اون روزایی که .... آه، اون روزایی که تا میام ازشون حرف بزنم نفسم می خشکه آه ... هیچی از اونروزارو نمی خوام نمی خوام چیزی بگی نمی خوام اونچیزایی رو که مدام تکرار می کردی و مثه روز باورشون کردم رو تکرار کنی بخدا نمی خوام من فقط فقط می خوام اون نگاه مهربون برگرده فقط اون نگاه اون نگاه که همه چیزو start زد آخ ... دلم می خواد این چشما با اون نگاه امن برگرده برگرده تا شبا کابوسارو از خوابام بچینه برگرده تا یه دل بیقرار آروم قرار بگیره برگرده تا شقایق تا من یه بار دیگه سرشو بالا بگیره و یه نفس هووومم یه نفس آزاد بکشه آخ... می دونم هستی، یه جای همین نزدیکیا حست می کنم اما خیلی غریب من عوض میشم، من قول میدم همون که خانومیه سابق باشم قول میدم وقتی نگام می کنی از خجالتت آب شم و سرمو بندازم پایین چرا نیستی که دقیقا همین الآن اشکامو باز با گونه هات پاک کنی؟ قول میدم عوض شم تا دوباره دلت واسه سادگیم غنج بره چرا نیستی تا دوباره حرفامو توو خودم قورت بدم و هی شرممو واسط خودم و نگات کنم؟ تو که مثه خورشید تابیدی رو دنیای سرد و ساکتم چرا شبو مهمون تنهاییم کردی؟ می دونی عزیزی، می دونی از وقتی چشمات مثه قبلا نمی تابه هوای اطاقم خیلی سرد و تاریکه می دونی از وقتی دیگه حرفامو باور نداری از وقتی فکرمو قبل از به زبون آوردن حرفم نمی خونی از وقتی غریبم کردی چشمای من مثه ابر بهاره بگو میای نه، بگو مثه اونروزا میای بگو، دوباره با اون لحن امن آرامش بخشت بگو "درست میشه" بگو میای و دوباره میذاری مثه قبلا شب و نصف شب تا ترسیدم یه پیام به گوشیت بدم و حس کنم میشه زیر پتوت کز کرد بگو میشه تا نیازت داشتم پیش خودم لمست کنم تو منو مثه قبلا باور می کنی، نه؟ اگه باور می کنی پس چرا نیستی ؟ پس چرا من دارم گریه میکنم؟ آخ ... مهربونم تو کجای تنهاییم دراز کشیدی که نمیبینمت؟ آخ.... چقدر اینجا سرده
يا عاشقت نباشم؟
نمیدانم کجا میبری مرا
همراهت میآيم
تا آخر راه
و هيچ نمیپرسم از تو
هرگز.
عاشقم باشی میميرم
يا عاشقم نباشی؟
اين که عاشقی نيست
اين که شاعری نيست
واژهها تهی شدهاند
بانوی من!
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم!
يا زندگی؟
در بوی نارنجی پيرهنت
تاب میخورم
بیتاب میشوم
و دنبال دستهات میگردم
در جيبهام
میترسم گمت کرده باشم در خيابان
به پشت سر وا میگردم
و از تنهايی خودم وحشت میکنم.
بی تو زندگی کنم
يا بميرم؟
نمیدانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را میگذارم
آخر خط من.
باشد؟
بی تو زندگی کنم
يا بگردم؟
همين که نگاهت کنم
مست میشوم
خودم را میآويزم به شانهی تو.
يا بخندم؟
اول کجاست؟
با تو
آخر کجاست؟
از دلتنگيت
از تباهی خودم
همهاش میترسم
وقتی نيستی تباه شوم.
اول و آخر کجاست؟
واژهها را نفرين میکنم
و آه میکشم
در آينهی مهآلود
پر از تو میشوم
من
بی تو
يعنی چی؟
فرو میريزم
مثل اشک.
نه مثل ديوار شهر
که هر کس چيزی بر آن
به يادگار نوشته است.
يا من تو؟
در آغوشت
ورد میخوانم زير لب
و خدا را صدا میزنم.
آنقدر صدا میزنم که بگويی:
جان دلم!
همه جا تاریک می شود؟
انگار از اول مرده بودم
و ترسیده بودم
و تو هم نبودی
...
نه اینکه گریه کنم، نه
فقط دارم تعریف میکنم چرا بغض کرده بودم
و آرام نمیگرفتم.
نوشتن افسانهای عاشقانه
بر پوست تنت
و خواندن آن
برای تو
...
چه آرزوی شورانگيزیست!
تملّک قيمتیترين کتاب خطی جهان
ورق ورق کردنش،
دست به آن کشيدن،
و همين نوازش ساده
که زير نگاهم لبخند بزنی.
...
چه افسانهی قشنگی
به تنت مینويسم
همه چیزِ من!
چه قشنگ به تنت افسانه میخوانم
سراسيمه آمدن
و دستپاچه بوسيدن
با تو
زير نگاهت افسون شدن
با من.
حتا صدای قلبم هم نمیآمد
انگار همهاش را برای نفسهات شمرده باشم
حالا تمام شده بود
...
نه اینکه ترسیده باشم، نه
فقط میخواستم بگويم چرا نصف شب پاشدم
و رفتم زیر تخت خوابیدم که خدا مرا
بی تو نبیند.
مرا به خدا میرساند
و دستهای من
مرا به تو.
پله پله بر میشوم
از خودم
از تنم
ساغری میشوم
به دستت
نگاهت را برتنم بريز
و بنوش.
نه اینکه دلتنگ نشده باشم، نه
فقط میخواستم بدانی
آره همه چیزِ من!
انگار که ساعت از همان اول
بی قرارتر از من بود
که نفهمیدم چرا یکباره
معنیاش از زندگی من افتاد
...
نه اینکه تقصیر من باشد
نه به خدا
از همان اول هم که آمدی
روزها را رنگی رنگی میکردم
که زودتر بیايم توی بغلت
دستت را بگيرم
ببرمت رستوران مکزيکی؟
چی سفارش بدهم
که بيشتر از من دوست داشته باشی؟
يک لقمه بگذارم دهن تو
يک لحظه نگاهت کنم؟
چی مینوشی؟
می دانی؟
هیچ کدام از اینها را که گفتم
اصلاً نمیخواهم
فقط باش
همین

+ تولدت مبارک، عزیز هنوز و تا همیشه...
همین پنجره ی رو به کوچه با جای قدمهایت !
همین در که مرا از تو جدا کرد !
همین اتاق که ...... تنهایم !
.
.
.
.
همین دنیا چقدر زیبا می شود
وقتی که
بیایی !
| Design By : Night Skin |


